<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کافه شعر</title>
<link>https://a-poempic.blogfa.com</link>
<description>شعر ها و عاشقانه ها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 16 Feb 2020 06:36:42 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>بوسه</title>
<link>https://a-poempic.blogfa.com/post/277</link>
<description>گفتمش شیرین ترین آواز چیست ؟ چشم غمکینش به رویم خیره ماند قطره قطره اشکش از مژگان چکید لرزه افتادش به گیسوی بلند زیر لب غمناک خواند ناله زنجیرها بر دست من گفتمش آنگه که از هم بگسلند خنده تلخی به لب آورد و گفت آرزویی دلکش است اما دریغ بخت شورم ره برین امید بست و آن طلایی زورق خورشید را صخره های ساحل مغرب شکست من به خود لرزیدن از دردی که تلخ در دل من با دل او می گریست گفتمش بنگر در این دریای کور چشم هر اختر چراغ زورقی ست سر به سوی آسمان برداشت گفت چشم هر</description>
<pubDate>Sun, 16 Feb 2020 06:36:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>a-poempic</dc:creator>
<guid>a-poempic.blogfa.com/post/277</guid>
</item>
<item>
<title>بانگ دریا</title>
<link>https://a-poempic.blogfa.com/post/275</link>
<description>سینه باید گشاده چون دریا تا کند نغمه ای چو دریا ساز نفسی طاقت آزموده چو موج که رود صد ره برآید باز تن طوفان کش شکیبنده که نفرساید از نشیب و فراز بانگ دریادلان چنین خیزد کار هر سینه نیست این آواز هوشنگ ابتهاج</description>
<pubDate>Tue, 11 Dec 2018 15:58:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>a-poempic</dc:creator>
<guid>a-poempic.blogfa.com/post/275</guid>
</item>
<item>
<title>وداع</title>
<link>https://a-poempic.blogfa.com/post/274</link>
<description>سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد با شب خلوت به خانه می روم گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند خلوت شب آنها را دنبال می کند و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید من او را به جای همه بر می گزینم و او می داند که من راست می گویم او همه را به جای من بر می گزیند و من می دانم که همه دروغ می گویند چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل بر گزیننده ی دروغها صدای گامهای سکوت را می شنوم خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند سکوت گریه کرد دیشب</description>
<pubDate>Thu, 16 Aug 2018 06:10:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>a-poempic</dc:creator>
<guid>a-poempic.blogfa.com/post/274</guid>
</item>
<item>
<title>رمیده</title>
<link>https://a-poempic.blogfa.com/post/273</link>
<description>نمی دانم چه می خواهم خدا یا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پر سوز ز جمع آشنایان میگریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگیها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم ویکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت بدامانم دو صد پیرایه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند برویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بد نام گفتند دل من ای دل دیوانه من که می</description>
<pubDate>Fri, 13 Jul 2018 16:20:34 +0330</pubDate>
<dc:creator>a-poempic</dc:creator>
<guid>a-poempic.blogfa.com/post/273</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ را دیده ام من</title>
<link>https://a-poempic.blogfa.com/post/272</link>
<description>مرگ را دیده ام من در دیدا ری غمناک،من مرگ را به دست سوده ام من مرگ را زیسته ام، با آوازی غمناک غمناک، و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده آه، بگذاریدم! بگذاریدم!</description>
<pubDate>Sun, 10 Jun 2018 13:19:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>a-poempic</dc:creator>
<guid>a-poempic.blogfa.com/post/272</guid>
</item>
<item>
<title>ای نزدیک</title>
<link>https://a-poempic.blogfa.com/post/271</link>
<description>در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است درخشش میوه درخشان تر وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید دورترین آب ریزش خود را به راهم فشاند پنهان ترین سنگ سایه اش رابه پایم ریخت و من شاخه نزدیک از آب گذشتم از سایه به در رفتم رفتم غرورم ر بر ستیغ عقاب شکستم و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام خم شو شاخه نزدیک سهراب سپهری</description>
<pubDate>Tue, 05 Jun 2018 15:52:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>a-poempic</dc:creator>
<guid>a-poempic.blogfa.com/post/271</guid>
</item>
<item>
<title>قایق</title>
<link>https://a-poempic.blogfa.com/post/270</link>
<description>من چهره ام گرفته من قایقم نشسته به خشکی با قایقم نشسته به خشکی فریاد می زنم: « وامانده در عذابم انداخته است در راه پر مخافت این ساحل خراب و فاصله است آب امدادی ای رفیقان با من.» گل کرده است پوزخندشان اما بر من، بر قایقم که نه موزون بر حرفهایم در چه ره و رسم بر التهابم از حد بیرون. در التهابم از حد بیرون فریاد بر می آید از من: « در وقت مرگ که با مرگ جز بیم نیستیّ وخطر نیست، هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست سهو است و جز به پاس ضرر نیست.» با سهوشان من سهو می</description>
<pubDate>Wed, 30 May 2018 09:01:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>a-poempic</dc:creator>
<guid>a-poempic.blogfa.com/post/270</guid>
</item>
<item>
<title>قصه های طوبی 7</title>
<link>https://a-poempic.blogfa.com/post/269</link>
<description>پاییز هم اومد.رفتم جلوی پنجره به دوتا درختی که تو پیاده رو کنار دیوار خونه طوبی خانوم بودن زل زدم.برگاشون چقدر دلبری می کرد.دم دمای غروب بود.رفتم تو کوچه جلوی در واستادم.به دیوار خونمون تکیه دادم و بهشون نگاه می کردم.خنکای نسیم صورتمو نوازش می کرد.دیدم حسین آقا داره از سر کوچه میاد.تو دستش کلی وسیله ست.معلوم بود که امروز طوبی خانوم کلی لیست خرید بهش داده بود.رفتم جلو که کمکش کنم. . +سلام حسین آقا.</description>
<pubDate>Sat, 03 Mar 2018 11:19:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>a-poempic</dc:creator>
<guid>a-poempic.blogfa.com/post/269</guid>
</item>
<item>
<title>تماشای مرداب غازیان</title>
<link>https://a-poempic.blogfa.com/post/268</link>
<description>من دیده ام شکوه تماشا را در آبهای دور در کوچه های سبز گرم تماشا بودیم تالار تار آب با لاله های سرخ هیاهوگر روشن بود سرو تاریک با آب روشن گل می گفت گلها خم می شدند می آشفتند گلهای آفتاب گردان از ماهتاب تاریک روشن خورشید را تمنا می کردند من دیده ام شکوه تماشا را در خانه های سرخ سفالین بام بام تا شام آنجا پرنده هایی بودند بی نام بر سبز جاودانه تماشاگر من دیده ام خیال شکایت را در دست های چوبی پاروها با جای زخم صدها صدها جوانه ها در دست های بسته ی پاروزن دیدم</description>
<pubDate>Sat, 27 Jan 2018 11:30:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>a-poempic</dc:creator>
<guid>a-poempic.blogfa.com/post/268</guid>
</item>
<item>
<title>قصه های طوبی 6</title>
<link>https://a-poempic.blogfa.com/post/267</link>
<description>شب عاشورا هم رسید...! . از سر کوچه صدای دسته های عزاداری میومد. همه یک صدا می گفتن: ای اهل حرم میر و علمدار نیامد. . یه نگاه به داخل کوچه انداختم.حسین آقا و طوبی خانوم کنار هم وایساده بودن.کنار در،طوبی خانوم مث تازه عروسا چادرشو کشیده بود سرش و معلوم بود که داره گریه می کنه.حسین آقا به دیوار تکیه داده بود.سر در گریبان مث ابربهار گریه می کرد. . رفتم جلو گفتم: حسین آقا... شما نمیاین هیئت؟همه دارن میرنا؟!!!!! .</description>
<pubDate>Sat, 27 Jan 2018 11:22:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>a-poempic</dc:creator>
<guid>a-poempic.blogfa.com/post/267</guid>
</item>
</channel>
</rss>
